تبليغاتX
قلم به دست
قلم به دست
خدایا کسانی که همه چیز دارند جز تو ؛ به سخره می گیرند کسانی را که هیچ ندارند جز
نگارش در تاريخ چهارشنبه 9 فروردین1391 توسط علی هاجری
امر به معروف و نهی از منکر . اگر فروع دین را بدانید ، حتما می دانید که یکی از جزء های آن امر به معروف و نهی از منکر است. اصلی که امروز نمی گویم کامل اما تا حدود زیادی فراموش شده است حتی کار به جایی رسید که یک روحانی را به خاطر این کار کتک زدند .

درست یادم نیست که این حدیث از پیغمبر است یا حضرت علی که می گوید نگذارید که امر به معروف و نهی از منکر از جامعه شما برود. مگر امروز می شود امر به معروف و نهی از منکر کرد؟ مگر کسی دیگر حرف کسی را می پذیرد؟ مگر کسی دیگر نصیحت و پند را قبول می کند؟ همه می خواهند خودشان راه را تا آخر بروند و با اینکه می دانند راهی که دارند می روند خیلی ها قبل از آن ها رفتند و به بن بست رسیدند اما باز هم اصرار به کار خود دارند و درس نمی گیرند وقتی تفکر غرب بر جامعه ای طنین انداز شود همین می شود یعنی حال امروز ما که هر کس می گوید دلم می خواهد . امروز اگر به کسی بگویی مثلا چرا نماز نمی خوانی می گوید به خودم مربوط است یا دلم می خواهد. حالا شما بیایید امر به معروف و نهی از منکر کنید مطمئن باشید جوابی جز این که زندگی خودم است، به کسی مربوط نیست، دلم می خواهد و به شما مربوط نیست نخواهید شنید. این در حالی است که دین ما می گوید امر به معروف و نهی از منکر واجب است. اما امروز شما اگر جرئت دارید امر به معروف و نهی از منکر کنید .

این همان تفکر غرب است که می گوید زندگی هر کس به خودش مربوط است و هر کس هر جور دلش می خواهد می تواند زندگی کند و به هیچکس هم مربوط نیست و هیچ کس حق دخالت در زندگی کسی را ندارد و دین اصلا در این جامعه جایگاهی ندارد. در آنجا اگر دختر 18 ساله که با خانواده اش زندگی می کند 3 شب هم به خانه نیاید، پدر و مادر حق ندارند از او سوال کنند که کجا بودی و گر نه آن ها را حتی تا دادگاه هم می کشند. این است قانون غرب که امروز ما هم داریم مثل آن ها می شویم و همین است که می گویم دیگر امربه معروف و نهی از منکر جایگاهی ندارد .

دیشب صحنه ای دیدم که دنیا بر سرم خراب شد و خیلی عصبی شدم و تا صبح هم خوابم نبرد و برای چند دقیقه ای هم شب چشم چپم کاملا سیاه شد و فقط چشم راستم می دید و با خودم گفتم که یک چشمم را از دست دادم.

در مغازه که کار می کنیم خوب وسیله های نقلیه ای که بار جابه جا می کنند مثل وانت و موتور سه چرخه زیادند. یکی از راننده وانت ها بسیار آدم مذهبی و معتقدیست و همیشه برای همه از دین و خدا صحبت می کند. دیشب یک دختر که بد حجاب بود با پدر و مادرش داشت در خیابان راه می رفت. این راننده هم در کنار بقیه راننده ها ایستاده بود و باهم صحبت می کردنند. وقتی که این دختر را دید پدر دختر رو صدا زد و جلوی بقیه راننده ها باش صحبت کرد و بهش گفت که در ماه رمضان درست نیست که دخترت اینجوری میاد بیرون و از این حرفا و به قول خودمون خواست ارشادش کنه. این بنده ی خدا نیتش خیر بود و خواست که امر به معروف و نهی از منکر انجام بده اما از یک طرف هم یک کارش اشتباه بود و اون هم این بود که پدر دختر رو کنار نکشید که باهاش صحبت کنه بلکه همون جا جلوی بقیه باهاش صحبت کرد که خوب این کارش اشتباه بود و به پدر دختر بر می خورد . اما اصل ماجرا این بود که وقتی که داشت با پدر دختر صحبت می کرد دختر فهمید و هر چی از دهنش دراومد بار این راننده کرد و چه فحش های رکیکی می داد. این راننده عرب بود و دختر فارس بود و دختر حتی به همه ی عربها هم فحش داد.

چیزی که منو خیلی عصبی کرد این بود که همه این راننده رو که نیتش خیر بود رو سرزنش کردند و خیلی ها هم بهش فحش دادند. بقیه راننده ها و مغازه دارها که عرب بودند بهش گفتند تو چی کار داشتی که بهش گفتی ما عربها هم فحش خوردیم . این ماجرا هم من برای هر کس تعریف می کردم راننده را مقصر می دانست و می گفت به اون چه ربطی داره هر کس هر جور دلش می خواد زندگی می کنه . یک نفر هم که به دختر گفت بیچاره و به راننده فحش زشت داد .

و این چیزی بود که منو خیلی عصبی کرد یک نفر خواست امر به معروف و نهی از منکر کند این جوری باهاش برخورد شد و همه اون رو مقصر می دونستند و بهش ناسزا می گفتند و حق رو به دختر دادند .

همه ی پیامبر ها هم کارشون امر به معروف و نهی از منکر بود و کفار یا بهش ناسزا می گفتند یا اذیتشون می کردند یعنی حالا ...

این وضع جامعه ی اسلامی امروز ماست . خدا عاقبت همه رو بخیر کنه .

                                                                                                       

                                                                                                     سایه سفید

                                                                                                        90/9/6

                                                                                                        11:00

نگارش در تاريخ جمعه 14 بهمن1390 توسط علی هاجری
سلام دوستان

این شعر از خودم نیست و شاعرشم نمیدونم کیه

ولی به جرئت میگم که زیباترین شعری که در تمام عمرم دیدم

 

ای جماعت نه اگر بیش کمی آر کنید             کی شما روزه گرفتید که افطار کنید

سرفرازی نه متاعیست که ارزان برسد             سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس            سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس

الغرض بیشتر از مائده مهمان دیدیم            رمه آنقدر ندیدیم که چوپان دیدیم

شادمان چه نمازند وضو باطل بود                 آب این جوی همان از ده بالا گل بود

از درختی که چنین است نچیدن بهتر              از چنین ره به منزل نرسیدن بهتر

با چنین بی نفسان حرف و سخن بیهودست    ما نمی میریم پس فکر کفن بیهودست

در کفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند        دست ما با تیغ از خاک برون خواهد ماند

دل مبندید که صد فتنه در این پنهان است     این همان قصه اسلام ابوسفیان است

کفر، کفر است اگر مسجد اگر قرآن است      خضم، خضم است اگر بوذر اگر سلمان است

پای این طایفه جز در پی شیطان فلج است    قبله کج نیست نمازی که نخواندند کج است

محو فرعون مشو نیل شدن آسان است       سنگ پیدا کن ابابیل شدن آسان است

هر که با عذر و بهانست خداحافظ او            هر که پا بسته خانه است خداحافظ او

نگارش در تاريخ چهارشنبه 28 دی1390 توسط علی هاجری
ثبت نام برای عملیات استشهادی ضد اسرائیل

برای ثبت نام به لینک زیر بروید

http://irhezbollah.blogfa.com/post-135.aspx

نگارش در تاريخ چهارشنبه 21 دی1390 توسط علی هاجری
روشن فکر

روشن فکر ! حتما تا به حال این کلمه را شنیده اید. بعضی ها زیاد بعضی ها کم. اما آیا تا به حال به معنی آن فکر کرده اید؟ واقعا روشن فکر کیست ؟

این روزها خیلی ها خود را رشن فکر می نامند. خیلی ها هم یکی از نزدیکانشان را روشن فکر خطاب می کنند. خلاصه هر کس برداشتی از کلمه ی روشن فکر دارد و به کسی می گوید روشن فکر و او را با این لقب خطاب می کند که افکارش از لحاظ روشن فکر بودن مطابق میل اوست. اما واقعا روشن فکر به چه کسی می گویند؟

در اواخر سلطنت پهلوی که همه علیه ظلم بیدار شده بودند و برای رهایی از آن سخت مبارزه می کردند هر یک از تحصیل کرده ها یا دانشجویان یا روحانیون، گروه یا گروهک هایی را برای خود تشکیل داده بودند و عده ای را دور خود جمع می کردند و به مبارزه می پرداختند. که بزرگترین آن ها حزب جمهوری اسلامی ، توده، مجاهدین خلق، چریکهای فدایی، رستاخیز، آزادی و بسیاری از گروهک های ریز و درشت دیگر. خوب در پی این مبارزه بسیاری از افراد از همه ی گروه ها به زندان هم می افتادند. هر یک از این گروه ها برای خودش مبارزه می کرد و غیر از خودشان هم گروه های دیگر را قبول نداشتند و اصلا با هم دیگر کاری نداشتند فقط یک جا بود که این افراد به تور هم می خوردند و با هم بحث می کردند و نظرات خود را بیان می کردند آن هم زندان بود .

خلاصه در آن جا همه ی این ها خود را روشن فکر می دانستند و نظرات دیگران را قبول نداشتند. اما آن ها مدت ها مطالعه کرده بودند و مدتها تحقیق و بررسی کرده بودند تا به این نظریه رسیده بودند. می خواهم این را بگویم که به طور مثال یک کمونیست آن موقع روی تمام اسلام و کمونیست تحقیق کرده بود، قرآن را با تفسیرش از حفظ بود. احکام اسلام را از روحانیون که کارشناس دین هستند بهتر بلد بود، سیره ی ائمه را کامل می دانست اما با این حال پس از سالها تحقیق رسیده بود به کمونیست، به مارکسیست، به سوسیالیست، به لیبراریست و ...

پس این بود روشنفکران آن زمان .

اما در امروز یعنی زمان من می دانید روشن فکر به چه کسی می گویند؟ کسی که بدون دین باشد، کسی که خدا و رسول را انکار کند، کسی که می گوید قرآن کلام خدا نیست و پیغمبر آن را از خودش در آورده، کسی که جز چهار تا کتاب غربی چیز دیگری نخوانده، کسی که اصلا راجع به اسلام تحقیقی نکرده و اصلا تا به حال لای قرآن را باز نکرده است و حتی نه تنها اسلام بلکه بقیه ادیان مانند مسیحیت و یهودیت و سایر ادیان الهی،کسی که به راحتی تاریخ را به خصوص تاریخ اسلام و پیغمبران و امامان را به راحتی انکار می کند و همه را دروغ می داند، کسی که با قاطعیت می گوید حسین (ع) در روز عاشورا تشنه نبود و خود و همه ی افرادش از آب استفاده کردند و حتی همه شان اسب هایشان را شستند، کسی که با این که متاهل است و زن دارد امام باز هم دنبال نوامیس مردم است، کسی که نماز که فقط تشکر از خداست را هم نمی خواند و کسی که...

بله این روشن فکر زمان من است. حتی یک بار کسی به من گفت من انقدر روشن فکرم که اگر در آینده دخترم دوست پسرش را وارد خانه کند و با هم به قول خودش حال کردند من کاری باهاش ندارم. و اسم

این را روشن فکری می گذاشت.

آیا به نظر شما روشن فکری این است؟ قضاوت با شما؟

روشن فکر دهه ی ۶۰ که کمونیست بود قرآن را با تفسیرش حفظ بود، مکتب علی را از بر بود. روشن فکر زمان من تا به حال لای قرآن را باز نکرده و به جز ۴ تا کتاب دست و پا شکسته غربی چیز دیگری مطالعه نکرده است و اصلا از خودش چیزی ندارد و هر چه دارد از...

این کجا و آن کجا.  

 

سایه سفید

۹۰/۲/۶

۱۴:۵۸

نگارش در تاريخ جمعه 2 دی1390 توسط علی هاجری
موسيقي

هوا بس آلوده است

سخت مي شود نفس كشيد

صدا به صدا نمي رسد

اكسي‍ژن به شش ها نمي رسد

نفس در سينه ام حبس مي شود

در اين فضا جاي من نمي شود

فقط يك چيز است كه تكرار مي شود

فقط موسيقي است كه شنيده مي شود

خانه و خيابان و اداره و ماشين

اين موسيقي است كه طنين انداز مي شود

گوش ها پر است از آهنگ و ترانه

ديگر كسي صداي مرا نمي شنود

رپ و پاپ و جاز و راك فرقي نمي كند

اصل موسيقي است كه يكه تازي مي كند

شايد صداي موذن ديگر شنيده نمي شود

يا حتي صداي صوت قاري هم به گوش نمي رسد

اما باز هم شكر كه ازميان صوت موسيقي

صداي شيرين موسيقي خدا هنوز هم به گوشم مي رسد

نگارش در تاريخ یکشنبه 20 آذر1390 توسط علی هاجری

می نویسم خسته و دل شکسته . می نویسم به آنان که رفتند . به آنان که رفتند و مرا در این منجلاب تنها گذاشتند . خدایا چرا مرا در آن دوران به این دنیای فانی ات نیاوردی ؟ چرا اجازه ندادی که من هم در کنار آن ها می بودم و با آن ها می رفتم ؟ چرا باید سرنوشت من چنین رقم بخورد که در این زمان زندگی کنم . این زمانی که کثیف ترین زمان تاریخ است یعنی آخرالزمان .

با شماها هستم . شماهایی که خود را راحت کردید و الان در بهترین مکان ها منزل دارید . آری با خودتانم باکری ها ، صیادها ، زین الدین ها ، خرازی ها ، علم الهدی ها ، همت ها ، چمران ها ، فهمیده ها ، محمدی ها ، برونسی ها ، باقری ها و جهان آرا ها ، با شمایم . ای کاش من هم با شما بودم و با شما می رفتم . و خود را از این منجلاب فساد و گناه می رهانیدم . از این دنیای پست که برای یک لقمه نان بیشتر چه کارها که نمی کنند . این روزها تشخیص حق از باطل خیلی سخت شده است . این روزها اینجا هر کس برای خود قانونی دارد . این روزها اینجا هر کس برای خود تعریفی از دین دارد. این روزها اینجا هر کس به خود اجازه می دهد که در مورد اسلام و حتی خدا اظهار نظر کند . این روزها اینجا ...

دیگر نمی توانم چیزی بگویم دلم خیلی پر است بهتر است که چیزی نگویم چون به قول امیرمومنان علی (ع) "عبرت ها فراوانند ، اما عبرت پذیرها کمند ." این روزها حتی اگر کسی همین جمله را بگوید اول به او می گویند که تو خود به آن عمل می کنی ؟ این روزها اگر کسی نماز بخواند یا کاری برای رضای خدا کند او را ریا کار می نامند و هر کس هم که او را ببیند می گوید فلانی که آنقدر آدم فلان و بهمانی است دارد نماز می خواند پس دیگر این چه دینی است که چنین آدمی دنبال آن است من آن را نمی خواهم .

خودم هم نمی دانم چه نوشتم جمله ها را پس و پیش گفتم . این روزها خیلی حالم گرفته است . گاهی با خودم فکر می کنم که از اول راه را اشتباه رفته ام من هم باید مثل بقیه دنبال عشق و حالم می رفتم . این روزها با خدا ماندن خیلی سخت شده است . خوش به حال کافر که از هفت دولت آزاد است . خودش می داند که سرانجام کارش دوزخ است چه با خدا باشد چه بی خدا و حتی دیگر برچسب ریا کار را هم به او نمی زنند .

نمی دانم چه نوشتم کفر بود یا حقیقت فقط ای کاش که مرا هم با خودتان برده بودید حتما لیاقتش را نداشتم که تازه بعد از شما پا به این دنیا گذاشتم . فقط ازتان خواهش می کنم که از خدا بخواهید که مرا در این زمان حفظ بگرداند و همچنان با خودش بمانم . خوشحالم که از بین تمامی لذت ها او را برگزیدم .

اگر مرا ریا کار خطاب نکنید می خواهم بگویم که بزرگترین آرزویم شهادت است .

 

                                                                                                                                                                                  سایه ی سفید

                                                                              11/5/90

                                                                                                                                             15:16َ

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 1 آذر1390 توسط علی هاجری

من خدا را دارم

 

من خدا را دارم روزگارم بد نیست

بهتراست از بی خدایی

بهتراست از بی حیایی

بهتراست از بی نمازی

بهتراست از بی هواسی

بهتراست از بی نیازی

بهتراست از بی رضایی

بهتر است از بی صفایی

بهتراست از بی وفایی

بهتراست از بی صدایی

بهتراست از بی ضیایی

بهتراست از بی نوایی

بهتراست از ...........

من، خدا را دارم

نگارش در تاريخ دوشنبه 23 آبان1390 توسط علی هاجری
سلام

 

عید همتون مبارک

نگارش در تاريخ جمعه 20 آبان1390 توسط علی هاجری

بن بست

اگر تا به حال به بن بست فکری رسیده باشی ، حرف اکنون مرا درک خواهی کرد.

درس ، دانشگاه ، مدرک ، کار ، کنکور ، کاردانی ، کارشناسی ، ارشد ، دکترا ، کلاس کنکور ، آزاد ، سراسری ، پیام نور ، علمی- کاربردی ، سماء و هزار جور دیگر از این واژه ها حرف های روی زبان مردم امروز من است . همه این ها به این ختم می شود که تو مدرکی بگیری و کار خوبی پیدا کنی و استخدام جایی شوی و حقوق بخور نمیری گیرت بیاید و امورات این دنیا را بگذرانی.

حال فرض بگیرید کسی هیچ کدام از این ها را نخواهد و اصلاً دوست نداشته باشد درس بخواند به نظر شما چه کار باید کند؟

از روز اول مدام در سرش می کوبند؛ بدبخت ، بیچاره ، حمال درست را بخوان اقلاً یک دیپلمی بگیری شاید برای حمالی و عملگی جایی تو را خواستند ؛ درست را بخوان مثل ما بدبخت نشوی . فلان فامیل را ببین نصف توست معدلش 20 است و فردا هم می برندش سر کار . یا فلانی فلان رشته قبول شده فردا که خواست برود سرکار رو هوا می زنندش ولی تو چی ...  . حالا تو هر چقدر می خواهی حرف بزن و دلیل بیار انگار که داری یاسین تو گوش خر می خوانی.

حالا این حال من است پس از دو سال دانشگاه و گذراندن 4 ترم و پاس کردن فقط و فقط 30 واحد به بن بست رسیدم.

نمی دانم من هم باید مثل این مردم دنبال همین مدرک و کار باشم یا نه راه خودم را بروم ؟؟ این مدرک و کار و تحصیلات و پول فقط جوابگوی این دنیای من است پس آن دنیا را که جواب می دهد ؟ چه کسی برای آن دنیا به من آموزش می دهد ؟ کی مدرک آن دنیا را به من می دهد ؟ چه کسی در آن دنیا مرا استخدام می کند و حقوق خوبی به من می دهد ؟ اصلا کسی یاد آن دنیا هست ؟ اصلا کسی به آن دنیا فکر می کند ؟ اصلا کسی دنبال آسایش آن دنیا هست ؟ یا همه فقط به این دنیا فکر می کنند ؟

بله این روزگار امروز من است . همه دنبال آسایش اینجا هستند . پول ، مسکن ، اتومبیل ، زمین ، کالا ، گردش ، تفریح ، مدرک ، کار و همین امور دنیایی و مادی دغدغه ی امروز مردم روزگار من است .

حالا اگر من بخواهم از آن ها جدا شوم و راه خودم را بروم می شود ؟

نه ! هرگز!

من هم باید همین راه را بروم . من هم مسافر همین قطارم . برای من هم بلیط همین قطار را رزرو کرده اند . قطاری که فقط به جلو می رود و توقفی ندارد و هیچ کس اجازه ی پیاده شدن از آن را ندارد . چه بخواهد و چه نخواهد .

حالا فرض کنید من بخواهم سوار این قطار نشوم آیا می شود ؟

نه ! هرگز !

اگر نخواهی سوار این قطار شوی تو را عقب مانده می نامند . تو را موجودی از عهد باستان خطاب می کنند . تو را کلاسیک هم نه بلکه عصر حجری می خوانند و خود را مدرن و حتی متمدن می نامند .

بله در یک کلام هر کس بدنبال این دنیا برود مدرن و هر کس دنبال دین و آن دنیا برود کهنه و قدیمی خطاب می شود .

پس نمی توانم فقط دنبال این دنیا باشم چون من اهلش نیستم که آن دنیا را ول کنم و نه می توانم فقط به آن دنیا بیندیشم چون عقب مانده خطاب می شوم . پس در این صورت ناچارم که به هر دوشان برسم .

و اما حالا می ماند دانشگاه . می خواهم تغییر رشته بدهم یعنی از نو شروع کنم اما همه می گویند کارت درست نیست پس این دو سال عمرت چه می شود . خودم هم مانده ام . انگار از روز اول اشتباه کردم اصلاً دبیرستان رشته ریاضی رفتم . انگار حق با آقای جعفری معاون مدرسه بود که وقتی برای ثبت نام سال دوم در برگه ی اولویت بندی رشته های تحصیلی ام ، رشته ریاضی را در اولویت یکی مانده به آخر دید گفت که علی ریاضی ات ضعیف است و ممکن است در این رشته موفق نشوی اما من گفتم نه می توانم . چون در آن موقع می خواستم به پدرم ثابت کنم که من می توانم ؛ من هم می توانم مانند پسر عمه ام که در آن موقع خانه ما زندگی می کرد ، مهندس بشوم . آری من فقط به خاطر واژه ی مهندس این رشته را انتخاب کردم . چون پدرم مدام به من می گفت مجید را ببین چقدر ریاضیاتش قوی است ولی تو چی ریاضیت ضعیف است تو هرگز مثل او نمی شوی و هر جا هم ایرادی داری از او بپرس . چه می شود کرد پدر است آرزو دارد پسرش را موفق ببیند . حق هم دارد فردا خود من هم از فرزندم چنین توقعی دارم . اما یک فرق بین من و پسرم هست که نمی گزارم اشتباه مرا تکرار کند .

و حقیقتا من استعداد ریاضی را نداشتم . این را نه خودم قبول کردم و نه پدرم و نه پسر عمه ام ، اما مدام پافشاری کردم که می توانم . و حاصلش این بود که در دانشگاه 3 بار درس ریاضی 1 را گرفتم تا پاسش کردم آن هم با نمره 11 . اشتباه این بود که از ابتدا دنبال استعدادم نرفتم . اما مشکل دیگر هم این بود که استعدادم را نمی شناختم و هنوز هم نشناخته ام . از بچگی دوست داشتم به رشته ی هوا فضا بروم ، اما در بعد ها فهمیدم که این رشته هم همش ریاضی و فیزیک است و اصلا من نمی توانم حتی در آن رشته قبول شوم چه رسد به ادامه تحصیل در آن . اما در دفترچه دانشگاه آزاد یک رشته به چشمم خورد به نام هواپیما و بعد از تحقیق در اینترنت دیدم رشته ی تعمیر و نگهداری هواپیما است گفتم همین خوب است . همین را انتخاب کردم و از قضا قبول هم شدم رشته ی کاردانی بود . اما متاسفانه به دلیل وضعیت مالی مان نتوانستم بروم از قبل هم می دانستم که نشدنی است اما می خواستم شانسم را امتحان کنم و بعدها اگر موفق نشدم بگویم که من در رشته ی مورد علاقه ام قبول شدم اما شما مرا نفرستادید .

حالا هم که در دانشگاه پیام نور مهندسی کامپیوتر می خوانم دیگر از درس زده شده ام چون همه چیز می خوانم جز خود کامپیوتر این جا هم از دست ریاضی و فیزیک در امان نیستم نمی دانم چه کار کنم . دانشگاه علمی کاربردی چند رشته ی هواپیما در چند شهر دارد دلم می خواهد دوباره کنکور بدهم و به رشته ی هواپیما بروم اما می بینم که با این حساب 3 سال از عمرم تلف می شود . نمی دانم . مانده ام چه کنم . دیگر دوست ندارم درس بخوانم ای کاش می شد .

دلم می خواهد فقط بخوانم و بنویسم و خدا را یاد کنم و به فکر آخرتم باشم ؛ اما نمی شود . ای کاش می شد....

 

خدایا کسانی که همه چیز دارند جز تو به سخره می گیرند کسانی را که هیچ ندارند جز تو.

از این پس دانشمندی را بمان ( رها کن ) ، بینش مندی را پیش گیر . مولانا

                                                          

                                                                                                              سایه ی سفید

                                                                                                                   ۹۰/۵/۱۰

                                                                                                                 ۱:۵۶ بامداد

نگارش در تاريخ سه شنبه 10 آبان1390 توسط علی هاجری

زندگی

 

زندگی یعنی سر از خاک برداشتن

زندگی یعنی به خاک برگشتن

زندگی یعنی خدا را پنداشتن

زندگی یعنی ز نیکی سر به بستر بگزاشتن

زندگی یعنی یتیمان را به آغوش داشتن

زندگی یعنی همیشه جان در کف داشتن

زندگی یعنی قناعت داشتن

زندگی یعنی فرزند نیکو داشتن

زندگی یعنی برای زن به مردی کاشتن

زندگی یعنی سر از خواب برداشتن

زندگی یعنی لحظه لحظه در فکر پنداشتن

زندگی یعنی به کار پرداختن

زندگی یعنی ز دشمن هوشیاری داشتن

زندگی یعنی اسلام واقعی را داشتن

زندگی یعنی به دنیا دل نبستن داشتن

زندگی یعنی به مانند " علی " در سر داشتن

زندگی یعنی ...

زندگی یعنی از ازل تا به ابد خدا را در یاد داشتن.....

درباره وبلاگ

سلام.به وبلاگ خودتون خوش اومدید
شعرهای این وبلاگ سروده خودم هست و دل نوشته ها هم مشاهدات خودم از فضای پیرامونم که اونا را با اسم سایه سفید براتون می زارم.
امیدوارم که لذت ببرید و با نظراتتون منو راهنمایی کنید.
موضوعات
آخرين مطالب
12
11
10
9
8
7
6
5
4
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه

امارگیر حرفه ای سایت

قالب وبلاگ

انواع کـد هاي جديد جاوا تغيــير شکل موس